نه ایوان آرزو دارم، نه می ترسم ز زندانی


پیام زندگی گویم ز انسانی به انسانی

چو منصور ار سخن گویم، به دارم می کشند این جا


ز بینایان نمی یابم یکی چشم سخن دانی

مرا آزردگی دیگران آزرده می سازد


به قلب من خلد خاری که گیرد جا به دامانی

ز من پرسید رنج ناتوانان را، که می داند


زبان آرزوهای پریشان را پریشانی

سموم نامرادی نخل امیدت نسوزاند


رسانی گر دلا جان حزینی را به جانانی

سر شوریده ای دارم که قربان وطن سازم


رفیقان! بسته ام با زندگانی طرفه پیمانی

نبرد زندگانی مسلک و ایثار می خواهد


نبرد گردنی «بارق» دم تیغ هوس رانی

کابل، بهار ١۳۳٦